از زمزمــــه دلتنگیم،از همهمــه بیزاریم-حسین منزوی

 

از زمزمــــه دلتنگیم،از همهمــه بیزاریم-شعر زیبای حسین منزوی

 

از زمزمــــه دلتنگیم، از همهمــه بیزاریم

نه طاقت خاموشی، نه تاب سخن داریم

آوار  پریشانــی‌ست ،  رو  ســوی چـــه بگریزیم؟

هنگامه ی حیرانی‌ ست، خود را به که بسپاریم؟

تشویش هزار " آیا"، وسواس هزار "اما"

کوریم و نمی‌بینیم ، ورنه همه بیماریم

دوران شکوه بـــاغ از خاطرمان رفتــه‌ ست

امروز که صف در صف خشکیده و بی‌باریم

دردا کــه هدر دادیم آن ذات گرامی را

تیغیم و نمی‌ بریم، ابریم و نمی‌ باریم

ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب

گفتند کــه بیدارید؟ گفتیم کـه بیداریم

من راه تــو را بسته، تـــو راه مرا بسته

امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم

 

 #اشعار#حسین_منزوی

 

تیـــر برقـــی «چوبی ام» در انتهای روستا-کاظم بهمنی

 

شعر معروف کاظم بهمنی-تیـــر برقـــی «چوبی ام» در انتهای روستا

 

تیـــر برقـــی چوبی ام در انتهای روستا

بی فروغم کرده سنگ بچه های روستا

ریشه ام جامانده در باغی که صدها سرو داشت

کـــوچ  کردم از وطن ،تنهــــا  بـــــرای روستـــــا

آمدم خوش خط شود تکلیف شب ها،آمدم

نـــور یک فانوس باشــم پیش پای روستا

یاد دارم در زمین وقتی مرا می کاشتند

پیکرم را بــوسه می زد کدخدای روستا

حال اما خود شنیدم از کلاغی روی سیم

قدر یک ارزن نمــی ارزم بـــرای روستــــا

کاش یک تابـــوت بودم کــاش آن نجار پیر

راهی ام می کرد قبرستان به جای روستا

قحطی هیزم اهالی را به فکر انداخته است

بد نگاهـــم می کند دیــــزی سرای روستــا

من که خواهم سوخت حرفی نیست اما کدخدا

تیـــر سیمانـــــی نخواهد شد عصــــای روستــا

 

#کاظمـبهمنی

نازنینم رنجش از دیوانگی هایم خطاست-حسین منزوی

 

شعر بسیار زیبای استادحسین منزوی-نازنینم رنجش از دیوانگی هایم خطاست

 

 

 

نازنینم رنجش از دیوانگی هایم خطاست
عشق را همواره با دیوانگی پیوند هاست

شاید اینها امتحان ماست با دستور عشق
ورنه هرگز رنجش معشوق را عاشق نخواست

چند می گویی که  از من شکوه ها داری به دل ؟
لب که بگشایم مرا  هم با تو چندان  ماجراست

عشق را ای یار با معیار بی دردی مسنج
علت عاشق طبیب من ، ز علت ها جداست

با غبار راه معشوق است راز آفتاب
خاک پای دوست در چشمان عاشق توتیاست

جذبه از عشق است و با او بر نتابد هیچ کس
هر چه تو آهن دلی او بیشتر آهنرباست

خود در این خانه نمی خواند کسی خط خرد
تا در این شهریم آری شهریاری عشق راست

عشق اگر گوید به می سجاده رنگین کن ، بکن
تا در این شهریم ، آری شهریاری عشق راست

عشق یعنی زخمه ای از تیشه و سازی ز سنگ
کز طنینش تا همیشه بیستون غرق صداست 

#حسینـمنزوی

 

در کوی محبت به وفایی نرسیدیم-شفیعی کدکنی

 

شعر زیبای استاد شفیعی کدکنی

 

در کوی محبت به وفایی نرسیدیم
رفتیم ازین راه و به جایی نرسیدیم
هر چند که در اوج طلب هستی ما سوخت
چون شعله به معراج فنایی نرسیدیم


با آن همه
آشفتگی و حسرت پرواز
چون گرد پریشان به هوایی نرسیدیم
گشتیم تهی از خود و در سیر مقامات
چون نای درین ره به نوایی نرسیدیم


بی مهری او بود که چون غنچه ی پاییز
هرگز به دم عقده گشایی نرسیدیم
ای خضر جنون ! رهبر ما شو که در این راه
رفتیم و سرانجام
به جایی نرسیدیم

 

#شفیعی_کدکنی

امید محال-شعر زیبای فروغ در مورد زنان

 

شعر زیبای فروغ-در مورد زنان

 

شاید این را شنیده ای که زنان
در دل « آری » و « نه » به لب دارند
ضعف خود را عیان نمی سازند
رازدار و خموش و مکارند


آه ، من هم زنم ، زنی که دلش
در هوای تو می زند پر و بال
دوستت دارم ای خیال لطیف
دوستت دارم ای امید محال


#فروغ_فرخزاد

رفتم،مرا ببخش و مگو او وفا نداشت-فروغ فرخزاد

 

معروف ترین شعر فروغ فرخزاد-رفتم مرا ببخش

 

رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی بجز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد بی امید

در وادی گناه و جنونم کشانده بود

 

رفتم که داغ بوسه ی پر حسرت تو را

با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم

رفتم که ناتمام بمانم در این سرود

رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم

 

رفتم ، مگو ، مگو که چرا رفت ، ننگ بود

عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما

از پرده ی خموشی و ظلمت ، چو نور صبح

بیرون فتاده بود به یکباره راز ما

 

رفتم ، که گم شوم چو یکی قطره اشک ِ گرم

در لابلای دامن شبرنگ زندگی

رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان

فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

 

من از دو چشم روشن و گریان گریختم

از خنده های وحشی طوفان گریختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گریختم

 

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیر

می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم

مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

 

روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش

در دامن سکوت به تلخی گریستم

نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها

دیدم که لایق تو عشق تو نیستم

 

فروغ فرخزاد

 

شعر جدید محمد علی بهمنی-نشد سلام دهم عشق را جواب بگیرم

جدیدترین اشعار استاد محمد علی بهمنی

 

نشد سلام دهم -عشق را جواب بگیرم

غـــرور یـــخ زده را ، رو بــــه آفتاب بگیرم

نشد که لحظه ی فرّار مهربان شدنت را

بـــه یادگار ، برای همیشه قاب بگیــــرم

نشد تقاص همه عمــر تشنه جانـــــی خود را

به جرعه ای ز تو - از خنده ی سراب -  بگیرم

چرا همیشه تو را ، ای همه حقیقتم از تو

من از خیال بخواهــــم و یا ز خواب بگیــرم

چقدر می شود آیا در این کرامت آبی

شبانــه تـــور بیاندازم و حباب بگیــرم

حصــــار دغدغه نگذاشت تا دقیقـه ای از عمـــر

به قول چشم تو : « حالی هم از شراب بگیرم »

خلاصه مثل مترسک گذشت زندگی من

نشد که عرصه ی پروازی از عقاب بگیرم

مپرس شادی من حاصل از کدام غم است- کتاب جدید فاضل نظری

 

شعر تازه فاضل نظری

 

مپرس شادی من حاصل از کدام غم است
که پشت پرده ي عالم هزار زیر و بم است

زيان اگر همه ي سود آدم از هستي ست
جدال خلق چرا بر سر زياد و كم است

اگر به ملک رسیدی جفا مکن به کسی
که آنچه کاخ تو را خاک میکند ستم است

خبر نداشتن از حال من بهانه ي توست
بهانه ي همه ظالمان شبیه هم است

کسی بدون تو باور نکرده است مرا
که با تو نسبت من چون دروغ با قسم است

تو را هوای به آغوش من رسیدن نیست
وگرنه فاصله ي ما هنوز یک قدم است

قدر‌نشناس عزیزم نیمه  من نیستی-کاظم بهمنی

جدیدترین شعرهای کاظم بهمنی

 

قدر‌نشناس ِ عزیزم، نیمه ی من نیستی

قلبمی اما سزاوار تپیدن نیستی   !

 

مادر این بوسه های چون مسیحایی ولی

مرده خیلی زنده کردی، پاکدامن نیستی

 

من غبارآلود ِهجرانم تو اما مدتی ست

عهده دار ِ آن نگاه ِ لرزه افکن نیستی

 

یک چراغ از چلچراغ آرزوهایت شکست

بعد ِمن اندازه ی یک عشق، روشن نیستی!

 

لاف آزادی زدی؛ حالا که رنگت کرده فصل

از گزندِ بادهای هرزه ایمن نیستی!

 

چون قیاسش می کنی با من، پس از من هرکسی

هرچه گوید عاشقم،می‌گویی: اصلا نیستی!

 

دست وقتی که تکان دادی عجب حالی شدم

اندکی برگشتم و دیدم که با من نیستی

 

#کاظمـبهمنی

 

جدیدترین شعرهای فاضل نظری

جدیدترین اشعار فاضل نظری در این وبلاگ

 

ای بی وفای سنگدل قدرناشناس...!
از من همین که دست کشیدی تو را سپاس

با من که آسمان تو بودم روا نبود
چون ابر هر دقیقه درآیی به یک لباس

آیینه ای به دست تو دادم که بنگری
خود را در این جهان پر از حیرت و هراس

پنداشتی مجسمه سنگ و یخ یکی ست؟
کو آفتاب تا بشوی فارغ از قیاس

دنیا دو روز بیش نبود و عجب گذشت!
روزی به امر کردن و روزی به التماس

مگذار ما هم ای دل بی زار و بی قرار
چون خلق بی ملاحظه باشیم و بی حواس

#فاضلـنظری

هستی ولی بود و نبودت مثل پرگار است-سعید غمخوار

 

هستی ولی بود و نبودت مثل پرگار است 

می‌چرخی امّا دور آنکه پشتِ دیوار است

 

هستم  ولی بود و نبود من برای تو

مانندِ مردی هست که اکنون بر سرِ دار است

 

شب را همیشه راحت و آسوده میخوابی 

شب را به یادت قلب من همیشه تبدار است

 

یادت نمی‌آید ولی یک روز می‌گفتی 

از عشق خورشید است که شبها ماه بیدار است

 

مثلِ زلیخایی که عاشق ماند و عاشق مُرد

این دل به تو تا آخرِ عمرم وفادار است

 

یادت نمی‌آید ولی من نیز می‌گفتم

خورشید از زیبایی ماه هست که بیمار است

 

عشق زلیخا را اگر یوسف نمی‌دانست 

عشقِ تورا همیشه قلبِ من خریدار است

 

من هستم امّا مثلِ آن شمعی که میسوزد 

تو هستی امّا مثل ماهی که ستمکار است

 

این است فرقِ بین بودن‌ های من با تو

فرقِ میانِ بودنِ من با تو بسیار است

 

 #سعیدـغمخوار

بهترین شعرهای  عاشقانه فقط در این وبلاگ

 

کمال دار برای من کمال پرست- محمد علی بهمنی

در این زمانه بی های و هوی لال پرست

خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست

 

چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خود را

برای این همه ناباور خیال پرست؟

 

به شب نشینی خرچنگ های مردابی

چگونه رقص کند ماهی زلال پرست

 

رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند

به پای هرزه علف های باغ کال پرست

 

رسیده ام به کمالی که جز اناالحق نیست

کمال دار برای من کمال پرست

 

هنوز زنده ام و زنده بودنم خاری ست

به چشم تنگی نامردم زوال پرست

 

  در این زمانه بی های و هوی لال پرست

خود کرده را تدبیر نیست-سعید غمخوار

 

از چه می نالی دلم«خود کرده را تدبیر نیست»

 

وقتِ شکوه کردن از دنیا و این تقدیر نیست

 

از چه می‌کوبی خودت را بر در و دیوار ها

 

رفته است او دستِ تو دیگر به جایی گیر نیست

 

دیگر آن صیاد از صیدی که در بند است گذشت

 

در غم و شب گریه ها دیگر بدان تأثیر نیست

 

چشم هایت را کمی وا کن نمی‌بینی مگر

 

روی دیوار دلت قاب است ولی تصویر نیست

 

فکر من باش کمی هم آبرو داری بکن

 

جای تو اکنون عزیزم در غُل و زنجیر نیست

 

گریه کردن روی قبری که درونش مُرده نیست

 

از تو می‌گیرد نگاهی را که دامن گیر نیست

 

هر چه آمد بر سرم از ساده گی های تو بود

 

من چقدر گفتم به تو که عشق بی تقصیر نیست

 

باید از آن خاطرات خوب وشیرین بگذری

 

آینه وقتی شکسته قابل تعمیر نیست

 

می شود... با یک شروع ِ تازه تر آغاز کن

 

گرچه ویران گشته‌ای اما هنوزم دیر نیست

 

 

خود کرده را تدبیر نیست-شعر زیبا