من دل سپرده بودم او سر سپرده می خواست

من زنده بودم اما انگار مرده بودم

از بس که روزها را با شب شمرده بودم


ده سال دور و تنها، تنها به جرم این که
او سرسپرده می خواست، من دل سپرده بودم

ده سال می شد آری، در ذره ای بگنجم
از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم

در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد
گویی به جای خورشید من زخم خورده بودم

وقتی غروب می شد، وقتی غروب می شد
کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم.

محمدعلی بهمنی

عشق خجالتی _شعر جدید

خندیدی و بر گوشه ی لب‌های تو چین افتاد
از جاذبه ی عشقِ تو قلبم به زمین افتاد


تا صوت دل انگیزِ تو در گوش هوا پیچید
صد لرزه بر اندامِ منِ گوشه نشین افتاد

شیرینیِ لبخند ِ تو از بس که گوارا بود
هر لحظه تو را دید و به یادِ انگبین افتاد

پرسیدی اگر عشق نباشد به چه ارزد دل؟
پرسیدی و هر بار دل از شک به یقین اافتاد


از شرم و خجالت نشد اظهار کنم حرفی
هر لحظه صدای تو در این سینه طنین افتاد

صد بار به خود گفتم و پیش تو کم آوردم
هر بار غمی آمد و در سینه قرین افتاد

رفتی و دلم پیشِ تو جا ماند و ندانستی

بعد از تو به یادِ تو دلم چله نشین افتاد