تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم -شعر زیبای شهریار
تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم
روزی سراغ وقت من آئی که نیستم
در آستان مرگ که زندان زندگیست
تهمت به خویشتن نتوان زد که زیستم
پیداست از گلاب سرشکم که من چو گل
یک روز خنده کردم و عمری گریستم
طی شد دو بیست سالم و انگار کن دویست
چون بخت و کام نیست چه سود از دویستم
گوهرشناس نیست در این شهر،.شهریار
من در صف خزف چه بگویم که چیستم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۶ ساعت 22:48 توسط مانی
|