شعر جنجالی و اعتراضی جدید سعید غمخوار-حرف حسابت چیست؟

 

 

 

 

آزار تا کی بی‌وفا حرفِ حسابت چیست؟

معنای این غم دادن و درد و عذابت چیست

در غصه‌های من به دنبال چه می گردی؟

در پشتِ آن دلواپسی یا اضطرابت چیست

باز هم برای من چه خوابی دیده‌ای این بار

با من بگو در فکرِ مخدوش و خرابت چیست

از من به جز خوبی چه دیدی؟جز وفاداری

پس دشمنی با راه و رسمِ ناصوابت چیست

من که به پای تو جوانی را هدر دادم

یک عاشق پیرم بگو که اجتنابت چیست

هر روز با یک اسم و رسمِ تازه می آیی

در روبروی آدمی چون من نقابت چیست

من با همان کبریت اوّل سوختم، دیگر

در شعله های آتشِ من پیچ وتابت چیست

اکنون برایت وقتِ رقص و پایکوبی است

امشب تمام است کار من دیگر شتابت چیست

با اینهمه بی مهری و ظلم و ستمکاری

من مانده‌ام روز قیامت تو جوابت چیست؟

لطفی بکن از دردِ این دنیا خلاصم کن

دیگر نمیخواهم به من گویی که خوابت چیست

 

#شعر جنجالی و جدید سعید غمخوار

#شعرجدید منتخب شاعران معاصر فارسی

مرگ در قاموس ما از بی وفایی بهتر است

 

 

 

مرگ در قاموس ما از بی وفایی بهتر است

در قفس با دوست مردن از رهایی بهتر است

 

قصه ی فرهاد دنیا را گرفت ای پادشاه

دل به دست آوردن از کشور گشایی بهتر است

 

تشنگانِ مِهر محتاج ترحم نیستند

کوشش بیهوده در عشق از گدایی بهتر است

 

باشد ای عقل معاش اندیش، با معنای عشق

آشنایم کن ولی نا آشنایی بهتر است

 

فهم این رندی برای اهل معنا سخت نیست

دلبری خوب است، اما دلربایی بهتر است

 

هر کسی را تاب دیدار سر زلف تو نیست

اینکه در آیینه گیسو می گشایی بهتر است

 

کاش دست دوستی هرگز نمی دادی به من

 آرزوی وصل  از بیم جدایی  بهتر است

 

 

تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست-محمد علی بهمنی

  

 

تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست

محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست

از تو تا ما سخن عشق همان است كه رفت

كه در این وصف زبان دگری گویا نیست

بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما

غزل توست كه در قولی از آن ما نیست

تو چه رازی كه بهر شیوه تو را می جویم

تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست

شب كه آرام تر از پلك تو را می بندم

در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست

این كه پیوست به هر رود كه دریا باشد

از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست

من نه آنم كه به توصیف خطا بنشینم

این تو هستی كه سزاوار تو باز اینها نیست

 

 

 

شعر«عشق چیست»- سعید غمخواز

 

 

 

 

عشق را گفتن معمّایی عجیب و ساده است

روز وشب دیگر ندارد هرکسی دل داده است



ساده از این حیث که تنها نگاهی کافی است

تا بگویند دختری عبری مسلمان زاده است


عشق تنها اتفاق خوب وشیرینی ست که

قلب هر انسان خوبی بهرِ آن آماده است


از زلیخای عزیز ِ مصر تا فرعونِ دون

در عجایب های این آتشفشان در مانده است


در مزاق عدّه ای شیرین چون شهد عسل

در مزاق عدّه ای دیگر شبیه باده است


عشق دریایی ست در جان و وجود آدمی

در دل ما عشق را پروردگار بنهاده است


هر زمان دیدی دلت تنگ است و آشوبی بدان

دست یک آتشفشان در بحر دل افتاده است


هر که گفت:از یادبردم عشق را باورنکن

می برد!تنها زمانی که به خاک افتاده است


چاره قلبی که عاشق شد!فقط عشق است وبس

ایستادن روبروی عشق پس بی‌فایده است 

 

شعر زیبای فریدون مشیری

 

گفت دانايي که: گرگي خيره سر،
هست پنهان در نهاد هر بشر!...


هر که گرگش را در اندازد به خاک
رفته رفته مي شود انسان پاک


وآن که با گرگش مدارا مي کند
خلق و خوي گرگ پيدا مي کند


در جواني جان گرگت را بگير!
واي اگر اين گرگ گردد با تو پير


روز پيري، گر که باشي هم چو شير
ناتواني در مصاف گرگ پير


مردمان گر يکدگر را مي درند
گرگ هاشان رهنما و رهبرند...


وآن ستمکاران که با هم محرم اند
گرگ هاشان آشنايان هم اند


گرگ ها همراه و انسان ها غريب
با که بايد گفت اين حال عجيب؟

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم -شعر زیبای شهریار

 

 

 

 

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم
روزی سراغ وقت من آئی که نیستم

در آستان مرگ که زندان زندگیست
تهمت به خویشتن نتوان زد که زیستم 
 
پیداست از گلاب سرشکم که من چو گل
یک روز خنده کردم و عمری گریستم

طی شد دو بیست سالم و انگار کن دویست
چون بخت و کام نیست چه سود از دویستم 

گوهرشناس نیست در این شهر،.شهریار
من در صف خزف چه بگویم که چیستم

برگرد-شعر جدید سعید غمخوار

 

 

 

 

 

امشب صدایت می‌کنم ای آشنا برگرد

 

من مانده‌ام اینجا میان غصه‌ها برگرد

 

شیرینی از دنیای من رفته ،نمی‌بینی!

 

یاد تو افتاده دلم شیرین ادا برگرد

 

قلبم برای آن نگاه مهربان تنگ است

 

با آن نگاه مهربان و دلربا برگرد

 

رفتی و دست من به سوی آسمان مانده‌

 

دلتنگم امشب با صدای این دعا برگرد

 

رفتم تمام کوچه های شهررا گشتم

 

صد بار رفتم کوچه را تا انتها برگرد

 

از هر که با تو آشنا بود از تو پرسیدم

 

گفتندنمی‌دانند تو هستی در کجا برگرد

 

در حالت ِ ناراحتی گفتم برو امّا

 

از گفته ی خود من پشیمانم بیا برگرد

 

امشب تورا من از خدای خود طلب کردم

 

ترکم نکن، امشب بیا محض خدا برگرد

 

می‌گویند هر انسان به امید است که می‌ماند

 

من با امید ِ عشق تو زنده‌ام بیا برگرد

 

#غزل منتخب شاعران فارسی

#شعر دلتنگی

#برگرد

آمدی اما زمانی که زمین افتاده ام-جدیدترین شعرهای معاصر

 

 

آمدی امّا زمانی که زمین افتاده‌ام

دیگر از آن شور و شوق اولین افتاده‌ام

دوری ات آسان نبود،دردت زمین گیرم نمود

از غم و دردِ جدایی این چنین افتاده‌ام

چشم خود بستن به روی خاطراتِ عاشقی

ساده هست آیا مگر؟عمری حزین افتاده‌ام

کوه اگر باشد زمینش می‌زند دردِ فراق

آن قدَر ماندی که من از پوستین افتاده‌ام

آتش هجرت مرا سوزاند،نگاهم کن ببین

در دلِ آتش چه خاکستر نشین افتاده‌ام

تا نگاهت را گرفتی از دلم بغضم شکست

دیدم از آن باغِ فردوس برین افتاده‌ام

قلب من در زیر دستِ غصه‌ها ماند و شکست

رفتی و در پنجه های آهنین افتاده‌ام

یک زمانی در دلم سودای مجنون داشتم

آمدی امّا چه سود من از یقین افتاده‌ام

بعد از عمری آمدی اما کمی دیر آمدی

دیگر از آن حس و حال آتشین افتاده

 

#زیباترین شعر معاصر

#جدیدترین شعرهای فارسی

از زمزمــــه دلتنگیم،از همهمــه بیزاریم-حسین منزوی

 

از زمزمــــه دلتنگیم،از همهمــه بیزاریم-شعر زیبای حسین منزوی

 

از زمزمــــه دلتنگیم، از همهمــه بیزاریم

نه طاقت خاموشی، نه تاب سخن داریم

آوار  پریشانــی‌ست ،  رو  ســوی چـــه بگریزیم؟

هنگامه ی حیرانی‌ ست، خود را به که بسپاریم؟

تشویش هزار " آیا"، وسواس هزار "اما"

کوریم و نمی‌بینیم ، ورنه همه بیماریم

دوران شکوه بـــاغ از خاطرمان رفتــه‌ ست

امروز که صف در صف خشکیده و بی‌باریم

دردا کــه هدر دادیم آن ذات گرامی را

تیغیم و نمی‌ بریم، ابریم و نمی‌ باریم

ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب

گفتند کــه بیدارید؟ گفتیم کـه بیداریم

من راه تــو را بسته، تـــو راه مرا بسته

امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم

 

 #اشعار#حسین_منزوی

 

تیـــر برقـــی «چوبی ام» در انتهای روستا-کاظم بهمنی

 

شعر معروف کاظم بهمنی-تیـــر برقـــی «چوبی ام» در انتهای روستا

 

تیـــر برقـــی چوبی ام در انتهای روستا

بی فروغم کرده سنگ بچه های روستا

ریشه ام جامانده در باغی که صدها سرو داشت

کـــوچ  کردم از وطن ،تنهــــا  بـــــرای روستـــــا

آمدم خوش خط شود تکلیف شب ها،آمدم

نـــور یک فانوس باشــم پیش پای روستا

یاد دارم در زمین وقتی مرا می کاشتند

پیکرم را بــوسه می زد کدخدای روستا

حال اما خود شنیدم از کلاغی روی سیم

قدر یک ارزن نمــی ارزم بـــرای روستــــا

کاش یک تابـــوت بودم کــاش آن نجار پیر

راهی ام می کرد قبرستان به جای روستا

قحطی هیزم اهالی را به فکر انداخته است

بد نگاهـــم می کند دیــــزی سرای روستــا

من که خواهم سوخت حرفی نیست اما کدخدا

تیـــر سیمانـــــی نخواهد شد عصــــای روستــا

 

#کاظمـبهمنی